خرید بک لینک

به تجربه  ثابت شده 

هرچقدر دورتر باشی

عزیز تری

مثل ماه

اما....

هرچه 

نزدیکتر می شوی

خودمونی  تر می شوی

همان قدر بدرد نخورتر می شوی

پس همیشه دور از دسترس باش

تا عزیز بمانی


برچسب: نویسنده: مهدی کریمی تاريخ: سه شنبه 5 بهمن 1395 ساعت: 15:59

به سلامتی اونی که آرزو بود.... نفس بود.... رویا بود ،  عشق بود.....  ولی..... خاطره شد ! بغض شد....  درد شد ....کابوس شد....

برچسب: نویسنده: مهدی کریمی تاريخ: سه شنبه 5 بهمن 1395 ساعت: 15:59

خیلی از واژه ها هستن که با جا بجایی تغییر می کنند

مثلا من که میشه نم

اما

درد را از هرطرف که بخونی درد است

درد

فقط باید داشته باشی تا بفهمیش!

برچسب: نویسنده: مهدی کریمی تاريخ: سه شنبه 5 بهمن 1395 ساعت: 15:59

دیوونگی هامو ببخش/من از تو هم عاشق ترم تو زندگی چیزایی هست/که حتی از تو میگذرم با اینکه شهر چشم تو/دنیای رویای منه میرم از این شهرو فقط/رویاش دنیای منه من میرم و تو با دلم/هر کاری که خواستی بکن هرچی دلت میگه بگو/حق با توئه همیشه چون تنهات میذارم میخوام/یه تار موتم کم نشه ابروت سقف خونمه/این سقف باید خم نشه من بی خبرتر از تو و/تو بی خبرتر از منی تموم پل هام بشکنه/تو قولتو نمی شکنی تموم پل هام بشکنه/تو قولتو نمی شکنی شاید یه شب برگردم و/از یه غروب طلوع کنم دوباره مهتاب تورو/زیر ستاره رو کنم باید یه روز برگردم و/به آرزو زل بزنم از مرگ با چشمای تو/به زندگی پل بزنم من میرم و تو با دلم/هر کاری که خواستی بکن هرچی دلت میگه بگو/حق با توئه همیشه چون تنهات میذارم  ومیخوام/یه تار موتم کم نشه ابروت سقف خونمه/این سقف باید خم نشه من بی خبرتر از تو و/تو بی خبرتر از منی تموم پل هام بشکنه/تو قولتو نمی شکنی تموم پل هام بشکنه/تو قولتو نمی شکنیhttp://musicplus.ir/mp3s/mp3/mohammad-esfahani-saghf

برچسب: نویسنده: مهدی کریمی تاريخ: سه شنبه 5 بهمن 1395 ساعت: 15:59

برچسب: نویسنده: مهدی کریمی تاريخ: سه شنبه 5 بهمن 1395 ساعت: 15:59

..... چه متبرک اند انسانهای کمیابی که همواره درروح دیگران جاری و سرریز از عشق و لبریز از محبت اند.و چه دلنشین است همنشینی با چنین عزیزانی که آدمی را از روز مرگی به روز سبزی می برند و احساس اورا بر بال های سپید فرشته تنهایی و عشق و عرفان می نشانند و بر چکاد فرزانگی عطر آلود و سبز خویش مهمان می کنند و جام و جود آدمی  سرشار از دلمشغولی شعف انگیز و دلشوره شوقناک حضورشان می گردد. تو نه یک بلکه دوتن هستی. یکی بیدار در تاریکی و ظلمت و دیگری خفته در نور(جبران خلیل جبران)قدومت همواره سبز سبز سبز عزیزم

برچسب: نویسنده: مهدی کریمی تاريخ: سه شنبه 5 بهمن 1395 ساعت: 15:59

مشتاقی و صبوری از حد گذشت یاراگر تو شکیب داری طاقت نمانده ما راباری به چشم احسان در حال ما نظر کنکز خوان پادشاهان راحت بود گدا راسلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرتحکمش رسد- ولیکن -حدی بود جفا را!من بی تو زندگانی خود را نمی پسندمکآسایشی نباشد بی دوستان بقا را!چون تشنه جان سپردم ،آن گه چه سود داردآب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را؟!حال نیازمندی،در وصف می نیایدآن گه که بازگردی، گوییم ماجرا را!بازآ و جان شیرین ،از من ستان به خدمتدیگر چه برگ باشد، درویش بی نوا را؟!یارب تو آشنا را ،مهلت ده و سلامتچندان که بازبیند دیدار آشنا را!نه ملک پادشا را ،در چشم خوبرویانوقعیست ای برادر، نه زهد پارسا را!ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلیتا مدعی نماندی مجنون مبتلا را!!«سعدی» قلم به سختی رفتست و نیکبختیپس هر چه پیشت آید، گردن بنه قضا را!!

برچسب: نویسنده: مهدی کریمی تاريخ: سه شنبه 5 بهمن 1395 ساعت: 15:59

زخمی تر از همیشه ،از درد دل سپردن سرخورده بودم از عشق ،در انتظار مردنبا قامتی شکسته... از کوله بار غربتدر جستجوی مرحم ...راهی شدم زیارترفتم برای گریه ...رفتم برای فریادمرحم مراد من بود ....کعبه تو رو به من دادای از خدا رسیده...ای که تمام عشقیدر جسم خالی من... روح کلام عشقیای که همه شفائی... در عین بی ریائیپیش تو مثل کاهم ....تو مثل کهربائیهر ذره از دلم را ....با حوصله زدی بنداین چینی شکسته ....از تو گرفته پیوندای تکیه گاه گریه ...ای همصدای فریادای اسم تازه من ....کعبه تو رو به من دادمن زورقی شکسته ام ....اما هنوز طلائیطوفان حریف من نیست..... وقتی تو ناخدائیبالاتر از شفائی ....از هر چه بد رهائیای شکل تازه عشق؟ تو هدیه خدائیبا تو نفس کشیدن.... یعنی غزل شنیدنرفتن به اوج قصه.... بی بال و پر پریدنای تکیه گاه گریه.... ای همصدای فریادای اسم تازه من ....کعبه تو رو به من داد

برچسب: نویسنده: مهدی کریمی تاريخ: سه شنبه 5 بهمن 1395 ساعت: 15:59

نیست یاری تا بگویم راز خویشناله پنهان کرده ام در ساز خویشچنگ اندوهم، خدا را، زخمه ایزخمه ای، تا برکشم آواز خویشبر لبانم قفل خاموشی زدمبا کلیدی آشنا بازش کنیدکودک دل رنجه  ی دست جفاستبا سر انگشت وفا نازش کنید  پر کن این پیمانه را ای همنفسپر کن این پیمانه را از خون اومست مستم کن چنان کز شور میبازگویم قصه  ی افسون اورنگ چشمش را چه می پرسی ز من؟رنگ چشمش کی مرا پابند کرد؟آتشی کز دیدگانش سرکشیداین دل دیوانه را دربند کرد! از لبانش کی نشان دارم به جان؟جز شرار بوسه های دلنشین؟بر تنم کی مانده از او یادگار؟جز فشار بازوان آهنین؟  من چه می دانم سر انگشتش چه کرد؟در میان خرمن گیسوی من؟آنقدر دانم که این آشفتگیزان سبب افتاده اندر موی من! آتشی شد بر دل و جانم گرفت!راهزن شد راه ایمانم گرفت!رفته بود از دست من دامان صبرچون ز پا افتادم آسانم گرفت!  گم شدم در پهنه صحرای عشقدر شبی چون چهره بختم سیاهناگهان بی آنکه بتوانم گریخت!!بر سرم بارید باران گناه!مست بودم، مست عشق و مست نازمردی آمد قلب سنگم را ربودبسکه رنجم داد و لذت دادمشترک او کردم، چه می دانم که بود؟! م

برچسب: نویسنده: مهدی کریمی تاريخ: سه شنبه 5 بهمن 1395 ساعت: 15:59

باز کن از سر گیسویم بند/ پند بس کن، که نمی گیرم پند در امید عبثی دل بستن/تو بگو تا به کی آخر؟ تا چند؟!    از تنم جامه برون آر و بنوش/شهد سوزنده لب هایم را تا به کی در عطشی دردآلود؟/به سر آرم همه شب هایم را   خوب دانم که مرا برده ز یاد/من هم از دل بکنم بنیادش باده ای... ای که ز من بی خبری/باده ای. ..تا ببرم از یادش!   شاید از روزنه چشمی شوخ/برق عشقی به دلش تافته است! من اگر تازه و زیبا بودم/او زمن تازه تری یافته است!   شاید از کام زنی نوشیده است؟/گرمی و عطر نفس های مرا دل به او داده و برده است ز یاد/عشق عصیانی و زیبای مرا!    گر تو دانی و جز اینست، بگو؟/پس چه شد نامه، چه شد پیغامش؟! خوب دانم که مرا برده ز یاد!/زآنکه شیرین شده از من کامش!    منشین غافل و سنگین و خموش/زنی امشب ز تو می جوید کام در تمنای تن و آغوشی است/تا نهد پای هوس بر سر نام    عشق توفانی بگذشته او/در دلش ناله کنان می میرد چون غریقی است که با دست نیاز/دامن عشق ترا می گیرد!    دست پیش آر و در آغوشش گیر/این لبش، این لب گرمش ای مرد؟! این سر و سینه سوزنده ا

برچسب: نویسنده: مهدی کریمی تاريخ: سه شنبه 5 بهمن 1395 ساعت: 15:59

صفحه بندی